تبلیغات
بیگانه شهر غربت
log






بیگانه شهر غربت

این دنیای لعنتی بهم یاد داد دیگه به چشامم اعتماد نکنم،همیشه دلای ساده میشکنن



سلام به همه جوونایی که با هزار امیدو آرزو میرن خونه بخت ...
از همه کسایی که از وبلاگم دیدن میکنن خیلی ممنونم فقط نظر یادتون نره،شرمنده یادم رفت خودمو معرفی کنم
اگه وبلاگ قبلیمو دیده باشین حتما منو میشناسین...آره من همون قشنگویی هستم که بعد 2 ماه دوران نامزدی وبلاگمونو بستم چون خاطره خوبی نداشتم توش بزارم ولی 11 شهریور این ماه اومدم خونه بخت ،4 ماه نامزد موندم که نامزدی نگو دردو بلا بگو فکر کردم بریم زیر 1 سقف کلا مشکلاتمون حل میشه ولی میبینم که همیشه زندگی آروم و بی مشکل نمیشه ،اول بزارین لعنت بفرستم گور بابای کسی که فیس بوکو ساخته بعدشم کثافتایی که محیط فیس بوکو به لجن کشیدن ما ایرونیا همیشه عادت داشتیم از تکنولوژی استفاده منفی کنیم حالا بگذریم،ببخشید عصبی شدم
تو دنیا از تنها چیزی که متنفرم دروغه اونم از زبون کسی که قراره 1 عمر باهاش زندگی کنم آقا برا من رفته تو فیس بوک عضو شده اکثر رفیقاشم دخترای لجن....
خوبه بهش گفته بودم از محیط چت و فلان بدم میاد،حالا میبینم مهربونم رفته کلی دوست دختر گذاشته اد لیستش
میدونین از چی ناراحتم از اینکه حس کنجکاویم گل کرد ببینم فیس بوک چه جور جاییه عضو شدم و بهش گفتم ادم کنه ادم نکرد اونوقت کلی لاشی کثافت تو ادلیستشن از خواهر دوستش گرفته تا هر لجنی که فکرشو بکنین بخدا حالم داره بهم میخوره
آدما چرا اینطورین؟چرا قدر محبتو نمیدونن؟شاید منو مقصر بدونین ولی حساسم دست خودم نیس از اولم بهش گفته بودم از این محیطا بیزارم ولی داره رو مخم میره
میدونین چیه با خودم عهد بستم دیگه کاری به کارش نداشته باشم بزار هر جا خواست خوش باشه ولی اون عشقی که باید از طرف من میدیدو دیگه نمیبینه بزار بره با همون دوستاش خوش باشه
 منم خدایی دارم آدم باید ذاتش پاک باشه اونم دست خودشه دیگه به مولا قسم کاری به کارش ندارم بزار هر کاری میخواد بکنه آدم باید وجدان داشته باشه این حرفارو به خودشم میگم تا ببینم چی میشه...ببخشید سرتونو درد آوردم


نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 11:09 ق.ظ توسط قشنگو نظرات |

سلام به همه دوستام ،خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونین چی شده؟من با مهربونم حرف زدم قبول کرد دیگه فیس نره خیلی خوشحال شدم خوشحالم که به حرفم ارزش قائل شد یه جوری وقتی به وبلاگ نگاه میکنم دلم میگیره خیلی غمگینه میخوام یه وبلاگ دیگه بسازم و تا ابد رو همون وبلاگ کار کنم مطمئنم فصل جدیدی از زندگیمون با کلی خاطره خوب قراره رقم بخوره...




مهربونم واقعا ازت ممنونم

خدایا شکرت


آدرس دائمی وبلاگمون

http://sarhosh.mihanblog.com/

نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391 ساعت 08:57 ق.ظ توسط قشنگو نظرات |

سلام دیشب یه کاری کردم که ناراحتم وسط عروسی دختری که قبلا با شوهرم دوست بودو پیدا کردم هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم خیلی ترسیده بود ....ای خدا من که اینطوری کینه ای نبودم چم شده؟

بعدشم به شوهرم اس دادم که بریم ولی نگو اس ام اسارو ندیده از حرصم گوشیمو تیکه تیکه کردم جای سالمی روش نمونده انگار عوض اینکه دختره رو تیکه تیکه کنم عقده مو رو گوشیم خالی کردم بعدش شب که اومدیم خونه همه چی رو به شوهرم گفتم ....بهش گفتم منو نمیخوای مگه نه؟

گفت چرا این فکرو میکنی فقط گفت با این کارا باعث میشی خیلی راحت ازت فاصله بگیرم

ناراحتم....

چرا اینطوری شد؟

مقصر فقط منم؟

نه ، تنها من مقصر نیستم من که از اول اینطوری نبودم منو دیوونه کردن واقعا دیوونم کردن ولی دیشب یه قولی بهش دادم

همینطور که داشتم اشک میریختم دستشو گرفتم گفتم بیا از اول شروع کنیم من همه چی رو فراموش میکنم تو هم همه چی رو فراموش کن...بهش قول دادم که خوب شم گفت ببینیم!!!!گفت با گفتن نمیشه باید عمل کنی

منم سعی میکنم عمل کنم باید بهترین شم براش و سعی خودمو میکنم

بهش قول دادم به شما هم قول میدم من از اول شروع میکنم از همین الان و همه چی درست میشه منو شوهرم خوشبخت میشیم قول میدم.


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 08:38 ق.ظ توسط قشنگو نظرات |

سلام خوبید؟
به نظرتون اشکال از منه؟چرا من انقدر حساس شدم؟
نمیدونم چی بگم دلم خیلی گرفته،از همه دلم گرفته کاش میتونستم کمی بیخیال باشم .

نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور 1391 ساعت 09:02 ق.ظ توسط قشنگو نظرات |

دلم ساعتی برایت تنگ است انگار سالهاست از نبودنت میگذرد چقدر خوش خیال 

نشسته ام به انتظار لحظه از خنده های تاریخ 

خاطراتت را ورق میزنم هنوز مانده گرچه رفته ای 

تقلا میکنم بودنت را التماس شنیدن صدایت که با عشق صدایم میکرد تنهای من حالت چطور است

آن شیطنت های دلبرانه آن همه خنده های پاک آن همه رویا پردازی کودکانه...

شاید من اشتباه میکردم رفتنت را پذیرفتم

صدای اجبار بر تنم شلاق میزند

بگو بدانم تو هم دلت تنگ است؟

از نوشته هایم خبر داری؟

یادگاری هایم را نگه داشته ای؟

نوشته هایت را میخوانم ، میبینم و با اشک التماس میکنم به ثانیه گردان ساعت تا کمی 

برخلاف وظیفه اش گردش کند

انگار همین دیروز از کنارم قدم به جاده گذاشته ای ساعت به من میخندد و میفهمم که 

حتی از ساعت هم کاری بر نمی اید او شاید ثانیه ای برگردد شاید روزی برگردد شاید 

سالی برگردد ولی تو سالهاست که رفته ای

گفته بودی خدایم تو را حافظ است 

انتظار امدنت را بر دیوار اتاقم حک کردم او هم ویران شد

مخروبه ی تنهایی هایم را حس میکنی؟

هیچ کس حاضر به گرد گیری نیست

امدنشان گرد خاک را بیشتر میکند 

دلم برایت تنگ است

زمزمه ی صدایت هنوز هم در گوشم بلوا میکند 

خواستنی هایت هنوز یادم هست کهنه عکس هایت را می اورم دلم تورا مالک میداند 

ولی حقیقت را میپذیرم.دستانم را به سمت تجسم چهره ات دراز میکنم برایم نزدیک 

است ولی همچون سراب دور میشود

خداوندا حافظش باش عشق اولی که ترک وجودش ویرانه ی پیکره ام را باعث شد


Click to view full size image


زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر كرد

 

گفت:تنهایی

گفتم:آره

 

گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتی: تو كه می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه كردم

 

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

 

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

 

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

 

گفتی:آره،الان كه تنهایی،وقت سختی

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

 

گفتم:اینقدر ناراحتی كه نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتی:پس من چی رفیق؟

من كه گفتم فقط كافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من كه گفتم داری منو به خاطر كسایی تنها می ذاری كه تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط كافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش كردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

 

دیگه طاقت نیاوردم،بغض كردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یك كلام،خدا تو بهترینی



گفتی مثل یه كوه پشت سرتم،بهم تكیه كن

تكیه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودی

 

گفتی زمین زیر پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمین،آخه تو یخ بودی

 

گفتی چترتم،برو زیر بارون

رفتم،اما خیس شدم،آخه تو بسته بودی

 

گفتی خودكارتم،بنویس هرچه دل تنگت می خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودی

 

گفتی سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودی

 

گفتی جا سویچیتم،كلیدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردی

 

گفتی قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتی قاب افتاد شكست

زیر عكسم،عكس یكی دیگه بود

 

گفتی رفیقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدی،آخه تو حباب بودی

 

حالا من میگم:هی رفیق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چیه ؟فكر كردی خواستم با بهم زدن خوابت تلافی كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسیدیم ته خط، كل مسیر خواب بودی

مسیر رفاقت...




نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 10:30 ق.ظ توسط قشنگو نظرات |